سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

14

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

باد و تنش خاك و شاخش سما و اوراق ستاره اين‌ها هيچ بدان دانه نماند همچنان‌كه اجزاى درخت به دانه نماند هر درختى را بيخ دو است يكى در عالم عين 65 است و يكى در عالم غيب است آن بيخ عينى را خلقان مشاهده مىكنند و بيخ غيبى را مشاهده نمىكنند از آنك شيره و مزهء ميوه و غلظ تنه از بيخ و در آب و گل نيست اين‌ها از بيخ غيبى بيرون مىآيد اكنون چون درختيست كه بيخ در عالم غيب دارد و شاخ سوى تست درختيست ديگر بيخ وى در عالم عين و شاخ و ميوهء وى در عالم غيب و آن ايمان و طاعتست . تو اگر خدا را مىپرستى چرا دربند بسيار و دربند شمارى تو احد را نيستى تو عدد را مىباشى . شانه‌ام گم شده بود مىترسيدم كه دستار و لپاجه‌ام 66 كسى ببرد باز گفتم كه دربند طلب مزهء از اللّه عاشق سر و پاى را نگاه ندارد بلكه سر و پا گم كند چنانك سحره 67 ، تو چگونه عاشقى كه دستار و لپاجه نگاه مىدارى و كتاب و جزو را شمار مىكنى پاره‌پاره از سر و پا يعنى جامه ياد كن تا دلت مشغول نشود بوى و از مزه نه‌افتى . مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ « * » در تيرگيها « 1 » مانده‌ايت چنانك زين الدين الصالحين 68 كه همين ساعت افتم و همين ساعت رسوا شوم و از پاى درافتم قرار در خانهء تر كردهء مىترسى كه بر سرم فرود آيد آن يكى شاد و لرزان به فرود آمدن تا بدوست رسد و شتّان بين الخوفين مسكن در چنين جاى پرحدث مكن تا لرزان نباشى تو گويى دل بر كجا نهم اگر بر كالبد ننهم چون تو جز موضع حدث نديده باشى صفت بغداد با تو چگونه توان كرد و رخج حالت كسى كه جز موضع حدث آرامگاهى ندارد بارى اگر نظرت بر ورخچى بيفتد دلت بر نشورد چون نظر هماره بر ورخچيست بارى بايد كه دلت برنشورد همچون كنّاس كه وى را حدث ننمايد ، در آن وقتى كه تا گردن در خون حيض در رحم ميان فرث و دم [ بودى ] و شربت خون نوش مىكردى چون نظرت را بجاى نورى و آسايشى مىداشتم ترا هيچ رخ ننمود 69 نوميد مباش در لحد نظرت را بجاى داريم كه خاكت نگزايد اكنون اى زين الصّالحين اگر ما را باشى ترا حدث ننمايد .

--> ( * ) - قرآن كريم ، 24 / 35 . ( 1 ) - چنين است در اصل ( يعنى به اضافهء هاء مختفى )